تبلیغات
صلای عشق

آلبوم عکس سردار شهید محمّد حشمتی در سایت لیلةالقدر

 

آلبوم عکس سردار شهید محمّـدحشـمتی در سایت لیلةالقدر

لوگوی وبلاگ صلای عشف

 

یاد آن سردار عشق ...

 

فرازهایی از زندگی نامه سردار رشید اسلام سرهنگ پاسدار  شهید محمّد حشمتی

فرمانده دلاور پدافند هوایی لشکر 31 عاشورا

                            

صلوات برروح والایش!

  

                      آن روز که زخم بر تن دوست شکفت      خورشــید میان ابرها درخــون خفــت               

                      بـر دار بلنـــد عاشـــقی، فــوج ملـک      با«حشمتی»اسرار اناالحق می گفت

    

      هفتم شهریورماه 1339 در خانواده ای غنی از عشق به اسلام و آکنده از صفا و صمیمیت در شهرستان مراغه ، کودکی پا به عرصه هستی نهاد که او را محمّد  نامیدند.

       او در دامن مادری سرشار از عطوفت و ایثار تربیت یافت و در سایه پدری بزرگوار  و خداشناس به رشد و بالندگی خود ادامه داد. 

       او در خانه ای محقّربا موازین اسلامی و احکام الهی آشنا شد. او از همان کودکی  درد، دردمند بودن را تجربه می کرد   و به جای نشستن در کلاس درس با دست های نحیفش بر تار و پود قالی گره می زد و دست های کوچک خونینش، گل های زیبا بر قالی می کاشت. او در کنار دار قالی در کلاس های کمیته پیکار با بی سوادی شـرکت می کرد و در اثر سعی و تلاش خود موفّق به اخذ پایان نامه تحصیلی از کمیته مذکــور شد و کلاس های دوره  راهنمایی را در خدمت سربازی گذراند دروس کلاس سوم متوسطه راهمراه با کار و کوشش فرا گرفت.

       دوران بالندگی او مصــادف با قیام خونیـن مردم مســلمان ایران بود،او نیز با ســیل خروشان امّت اسلام  فریاد ظلم بر افکن ندا درداد تا اینکه انقلاب محرومین به پیروزی رسید. او پس از خدمت سربازی به عضویت سپاه پاسداران انقلاب اسلامی درآمد. این شهید همراه با سه نفر از همرزمان شهیدش(شهید محمّدرضا قادری، شهید غلامرضا رزّاقی و  شهید حمید پرکار) انجمن اسلامی مکتب توحید را بنا نهادند تابتوانند با تعلیم امیدهای انقلاب اسلامی، سربازان جان برکفی تحویل انقلاب دهند.

       او دردمند انقلاب بود و ظلم را از هیچ کسی نمی پذیرفت و اجازه نمی داد هرکسی در هرمسأله ای از اموال بیت المال سوء استفاده کند.

       روح پویای او در پشت جبهه بی قرار بود، حتی بیش از سه روز از ازدواج  او نگذشته بود که رو به سوی دیار عاشقان کرد و در لشکر عاشورا مشغول خدمت و جانفشانی شد.درعملیّات والفجر مقدّماتی مسئول دسته آر پی جی زن بود و آتش بی امانش مانع  پیشرفت تانک های دشمن می شد. در  والفجر 4 فرمانده پدافند هوایی لشکر ۳۱عاشورا شد.

   یکی از  دوستانش می گوید: « لشکر عاشورا در منطقه ای بین بانه و مریوان بود و گردان ما نیز در این منطقه قرار داشت و ما نیز جزء دسته آر پی جی زن بودیم. تعدادی از هواپیماهای دشمن بالای سر ما ظاهر شدند و با بمب هایی که ریختند، عده زیادی از رزمندگان شهید شدند و به تجهیزات جنگی ما نیز لطماتی وارد آمد. متأسّفانه پدافند هوایی نیز توسّط آتش هواپیما خاموش شده بود، تنها یکی از آن ها در نزدیکی ما کار می کرد تا اینکه شهید حشمتی به سرعت خود را به پشت توپ ضدّ هوایی رساند ( ایشان خدمت سربازی را در نیروی هوایی در رسته توپ ضد هوایی سپری کرده بود )و شروع به شلیک به سوی هواپیماهای دشمن کرد و توانست یکی از آن ها را سرنگون کند و بقیّه نیز متواری شدند.

        به خاطر این دلاوری، مسئولان لشکر از وی خواستند که فرماندهی پدافند هوایی را بپذیرد؛ ولی ایشان خودداری کردند و با اصرار مسئولان که باید استعداد تو در این رشته به کار گرفته شود، شهید حشمتی به حکم وظیفه قبول کردند.»

      وی در این مسئولیت بسیار فداکاری و شجاعت به خرج داد. رزمندگان اسلام و دلیرمردان لشکر عاشورا بارها شاهد سقوط هواپیماهای دشمن با آتش سلاح این فرمانده رشید بودند.

 

شهید حشمتی: لباس پاسدار کفن معطّر است.


زمان شهادت  

       تا آنکه لحظه موعود فرا رسید و عملیّات والفجر 4 در منطقه غرب کشور آغاز می شود. او در این عملیّات، سنگ تمام گذاشت و در صحنه نبرد، دو هلی کوپتر دشمن را با توپ تک لول سرنگون ساخت. مدت عملیات،طولانی می شود و مهمّات نیز رو به کاهش می گذارد، دشمن برای بازپس گیری منطقه بر پاتک های خود می افزاید وتانک های دشمن تا 150 متری رزمندگان پیشروی می کند، از آن سوی بی سیم، ( شهید ) حمید باکری، رزمندگان عاشورا را دعوت به مقاومت و پایداری می کند تا منطقه عملیاتی سقوط نکند.

       شهید حشمتی با افراد شجاع خود با آر پی جی به تانک های دشمن حمله ور می شوند و آن چنان می جنگند که دشمن، مجبور به عقب نشینی می شود؛ ولی دشمن به پاتک های خود ادامه می دهد و این سربازان گمنام امام (ره) با رشادت، پاسخ می دهند. شهید حشمتی از ناحیه پا زخمی می شود؛ امّا به عقب برنمی گردد و به جنگ بی امان خود ادامه می دهد.

        او بعد از جراحت، آن چنان عاشقانه می جنگد که گویی نیروی غیبی او را توان می بخشد؛ تا این که از ناحیه سینه زخمی می شود.

        دوستانش می گویند:در این حال، دستانش را به سوی آسمان بلند کرده و می گوید: « خدایا! من در هر کجا که بودم، تنها به خاطر رضای تو و برای احقاق حق، مبارزه کردم و اکنون شهادت، این فیض عظیم تو را در مقابل چشمان خود مشاهده می کنم ، بی نهایت سپاسگزارم.»

        در این لحظات، نیروی کمکی می رسد و زخمی ها را با آمبولانس با سرعت تمام، به عقب روانه می کنند؛ اما در بین راه در اثر اصابت ترکش خمپاره، راننده نمی تواند آمبولانس را کنترل کند و به گودال ایجاد شده توسط خمپاره می افتد و شهید با جسمی آزرده و خونین و روحی بلنددر اذان ظهر ( ساعت 15/12 ) مورخه 28 مهر ماه سال 1362 مصادف با سومین روز شهادت سرور آزادگان، حسین بن علی (ع)، جان به جان آفرین تسلیم می کند ودر هشتم آبان ماه همان سال در کنار دیگر همرزمانش در گلشن زهرای مراغه به خاک سپرده می شود تا آیندگان، پاسدران واقعی حریم اسلام را بشناسد.

 

ویژگی های شهید

          او یک عاشق وارسته بود. اهل خانه، نماز شب و گریه های شبانه او را خوب  به یاد دارند. برادر کوچکش می گوید:« شبی بیدار ماندم تا خود را برای امتحان فردا آماده کنم، خستگی بر من چیره شدو خوابیدم؛ اما با صدای پای محمّد از خواب بیدار شدم و دیدم محمّد وضو گرفت و در اتاق تاریک در روشنی مهتاب به قیام و سجود خدا  می پردازد؛ گریه های او را می شنیدم که با تکان شانه هایش همراه بود.

         ایشان با هرکسی که باب سخن می گشود، وی را شیفته کلام دلنشین و روحانی خود می ساخت. با لبخند همیشگی و چهره مهربانش و طبع شوخ مزاجی که داشت، هرکسی را مجذوب خود می ساخت.

         یکی از دوستانش می گوید:« به محمّد گفتم که چرا این همه نوشته های زیبا را که     می نویسی، آتش می زنی؟ او در جواب گفت: زیبایی مطلق از آنِ خداست و ...».

        شهید خطّاط زبردستی بود. در مینیاتور مهارت داشت و قلم شیوایش، امواج عرفان می پراکند؛ اما دریغ که از آن همه، هیچ چیز باقی نمانده است و قبل از شهادت، همه را به آتش عشق سوزانده بود.

       او عاشق امام (ره) بود و اجرای فرمان او را بر همه چیز، مقدّم می دانست. او در وصیّت نامه اش اشاره می کند: اگر خمپاره ها و بمب ها و گلوله های دشمنان اسلام، بدن مرا متلاشی کنندو تکّه های بدنم را چندصدمتر در زیر خاک فروبرند، باز آن  تکّه های من خاموش نمی شوندو همیشه می گویند، اسلام پیروز است، قرآن پیروز است و خمینی پیروز است.

        

پیام شهید

          ... باید برای زنده نگه داشتن اسلام، خون داد و از اموال، چشم پوشی کرد. پدر، مادر،همسر، برادران و خواهرم! من شماها را خیلی دوست دارم؛ ولی خدای خود و قانون خدای خود را خیلی خیلی بیشتر از شماها دوست دارم. مرا خدا آفریده است و این جان ناچیزم را تسلیم خدایم می کنم.

         هر معشوقی در برابرمعشوق من صفر و هیچ است. من عاشق آن معشوق ومعبود هستم که تمام هستی ام و تمام وجودم از اوست و عاشق و شیفته اویم و ان شاءَ الله هرچه زودتر به دیدارش خواهم شتافت.

        من با امام خمینی میثاق بسته ام و به او وفادارم؛ زیرا که او به اسلام و قرآن وفادار است و اگر چندین بار مرا بکشند و زنده ام کنند، دست از او نخواهم کشید.اگر لحظه ای ولایت فقیه را تنها بگذارید مانند آن است که پیامبر(ص) و امام حسین (ع) را در مبارزه با کافران، تنها گذاشته اید.

 برادران پاسدار! شماها به عنوان الگو در جامعه هستید. باید خیلی مواظب حرکات خودتان باشید که سپاه پاسداران به منزله ذوالفقار امام امّت است.

     یادش گرامی و راهش پر رهرو باد!                                           

   سردار شهید محمّدحشمتی : 

                    دین اسلام ، دین عمل است نه شعار.

                    لباس پاسدار، کفن معطّر است.

                  

                  

لوگوی وبلاگ صلای عشف

 

وصیت نامه ی سردار شهید محمّد حشمتی

فرمانده دلاور پدافند هوایی لشكر31 عاشورا


      ۩   بسم الله الرحمن الرحیم   ۩شهید حشمتی: لباس پاسدار کفن معطّر است.

  • «و لا تحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله امواتا بل احیاء عند ربهم یزرقون»

از آنجا که معلوم است بر هر فرد مسلمان واجب است قبل از مرگ وصیّت نامة خود را بنویسد:

ضمن تقدیم عرض سلام بحضور پدر و مادرم و همسرم و برادرانم و خواهرم سلامتی همگی شما را از درگاه خدای تبارک و تعالی خواهانم.پدر و مادرم و همسرم و خواهرم و برادرانم اگر این افتخار نصیب من شد یعنی عنایت خدای بزرگ شامل من گردید و شهید شدم هیچگونه ناراحتی به خودتان راه ندهید و هر موقع خواستید برای من گریه کنید کربلای خونین حسین(ع)را به یاد بیاورید و برای احوالات حسین(ع)در کربلا گریه کنید و برای جوان حسین،علی اکبر گریه کنید نه برای من،و من از شما عاجزانه می خواهم بعد از شهادت من همیشه شاد باشید و در برابر شماتتهای دشمنان اسلام و قرآن و انقلاب اسلامی ایران طوری بایستید که مثل کوه در برابر باد میایستد و آنچنان با شهامت و شجاعت باشید و در این حال شما دشمنان اسلام را مأیوس کنید.انشاءالله.

  و عوض اینکه ناراحت و غمگین و اندوهگین باشید باید همیشه شاد و سربلند باشید و افتخار کنید که رحمت خدای سبحان شامل حال شما هم شده است و قربانی شما را هم قبول کرده است و افتخار کنید که شما هم در راه اسلام و قرآن قربانی داده اید و در جامعه سربلند هستید.انشاءالله.

پدر و مادر و برادران و خواهر اگر شما درختی را در جایی بکارید و اصلاً به آن آب ندهید حتماً خواهد خشکید و اسلام درختی است که با خون جوانان شجاع آبیاری می شود و باید برای اسلام خون داد تا اسلام زنده بماند ای پدر و مادر و همسر و خواهر و برادران ما باید بنشینیم و ذلّت و خواری را قبول کنیم یا باید از اسلام دفاع کنیم و در راهش خون نثار کنیم.

ما مسلمانیم و به روز قیامت اعتقاد داریم و رسیدن به کامیابی را در مادّیات نمی بینیم بلکه در معنویات می دانیم و تمام هستی را از خدای منّان می دانیم نه از مادّیات.

خودتان خوب می دانید که ما بدبخت شده بودیم استعمار گران و مادّیگران ما را آنچنان کور کرده بودند که ما هدف خود را گم کرده بودیم یعنی باطل  بر حقیقت داشت پیشروی می کرد  امّا اسلام ما را از این پرتگاه هولناک نجات داده به این جملة خیلی خوب توجه کنید ببینید که ما چطور حقیقت را باطل می کردیم؛

فرزند حسین(ع)را که مقامش را فقط خدا میداند می گفتیم  علی اکبر ناکام،یعنی شهید جاوید و به کمال رسیده را ناکام می شمردیم یعنی در حقیقت این راه،راه گمراهان و شیطانیان و کافران است که فقط رسیدن به کمال را در مادّیات می دانند درست توجه کنید در جامعة ما وقتی یک جــوان از دنیا می رفت روی قبرش می نوشتند جوان ناکام،چرا این جمله را می نوشتند،چون کافران و استعمارگران به ما غلبه کرده بودند،ما را گمراه کرده بودند ما هم رسیدن به کام را در مادّیات می دانستیم چون جوان زن نگرفته بود و باغ و فروشگاه و خانه و بچّه نداشت بطور کلی مادّیات آنچنان نداشت میگفتیم ناکام هرچند گناه کمی داشته باشد یا اصلاً نداشته باشد ولی وقتی پیر از دنیا می رفت روی قبرش نمی نوشتیم جوان ناکام چرا،چون به مادیات یاد شده بالا دست یافته بود.هرچند گناهکار باشد.

 در حقیقت ما مسلمانان هم مادّیگرا شده بودیم و این اسلام بود و هست که ما را از این پرتگاه هولناک نجات داده و خواهد داد.پس باید برای زنده نگه داشتن اسلام خون داد و از اموال چشم پوشی کرد،پدر و مادر.همسر و برادران و خواهرم من شما را خیلی دوست داشتم ولی خدای خود را و قانون خدای خود را خیلی خیلی بیشتر از شماها دوست می دارم مرا خدا آفریده است و این جان ناچیزم را تسلیم خدایم مینمایم.

هر معشوقه ای در مقابل معشوقه من صفر است و هیچ است؛ من عاشق آن معشوق و معبود هستم که تمام وجودم از اوست و عاشق شیفته ای او هستم و انشاءالله هر چه زودتر به دیدارش خواهم شتافت.

پدر و مادر و برادران و خواهر من از شما ها عاجزانه می خواهم بعد از مرگ من کاری نکنید که من در پیشگاه شهدای دیگر خجل و سر افکنده باشم و از شما می خواهم راهم را ادامه دهید و تا زمانی که مسلمانان از بند ظلم کافران جهان آزاد نباشند من استراحت و گوشه نشینی را بر خود حرام میدانم و کشته شدن در این راه را پر افتخارترین نعمت از طرف خدا بر خود می دانم و اگر خمپاره ها و بمب ها و گلوله های دشمنان اسلام بدن مرا متلاشی کنند و تکه های مرا چند صد متر در زیر خاک فرو ببرند باز آن تکه های من خاموش نمی شوند و  همیشه می گویند: اسلام پیروز است؛ قرآن پیروز است؛ خمینی پیروز است و همچنان می گویند:

خدایا خدایا تا انقلاب مهدی خمینی را نگه دار!

پدر و مادر و همسر و برادران و خواهر من با امام خمینی میثاق بسته ام و به او وفا دارم زیرا که او به اسلام و قرآن وفادار است و اگر چندین بار مرا بکشند و زنده ام کنند دست از او نخواهم کشید.

بعد از شهادت من راه سعادت بخش حسین(ع)را ادامه دهید و زینب(س)وار زندگی کنید و اگر لطف و رحمت خدا شامل من شد و صاحب فرزند شدم فرزند مرا طوری تربیت کنید که راهم را ادامه دهد و مرا حتماً با لباسهای خونینم دفن کنید:

«که لباس پاسدار کفن معطّر است»

پدر و مادرو همسر و برادرانم و خواهر و اقوام و ای ملّت غیور ایران از شما ها می خواهم همیشه و هر لحظه پیرو دین قرآن و ولایت فقیه باشید و به امام امّت دعا کنید و ولایت فقیه پیرو دین خدا و پیامبران خداست و از فرموده های ولایت اطاعت کنید که فرموده های ولایت فقیه از پیامبران اکرم سرچشمه می گیرد اگر لحظه ای ولایت فقیه را تنها بگذارید مثل اینکه پیامبر(ص)و حسین(ع)را در مبارزه با کافران تنها گذاشتند و من از آن مسلمانهای اسمی می خواهم به اسلام حقیقی رو آورند مسلمانان عملی باشند و اگر مسلمان عملی نباشد سخت در اشتباه هستند.

برادر دکتر بودن مدرک می خواهد و عمل می خواهد اگر نداشته باشد به او هیچوقت دکتر نمی گویند برادر مسلمان،مسلمان بودن نیز همچنان هم مدرک می خواهد و هم عمل نه اسم پس برای دفاع از دین و قانون خداوند و به قرآن و خون سید الشهداء به جبهه ها رو آرید و بدانید که این جبهه ها کربلای زمان است و امام خمینی حسین زمان،و هم اینکه امام خمینی می گوید مساجد را پر کنید شما از این کار خودداری می کنید بدانید که از آنان هستید که فرموده های پیامبران و امامان را رد می کردند پس به مساجد جمع شوید تا بتوانید با یزیدیان زمان، آمریکا،شوروی و فرانسه مبارزه کنید که اینها دشمنان سر سخت اسلام و خدا هستند و مبارزه کردن با دشمنان خدا راه و روش می خواهد و این راه و روش را خدا و قرآن و اسلام تعیین می کند و ولایت فقیه آن را اجرا می کند شما اگر خواستید از خدا پیروی کنید باید پیرو ولایت فقیه باشید و همیشه قرآن بخوانید که سرنوشت ما را قرآن تعین می کند و برای گردش و اینگونه چیز ها وقتتان را بیهوده صرف نکنید که در جای خود گناه بزرگی است چون که خدا راضی نیست.

شما برای گردش با خانواده تان به بازار و پارک بروید این عمل شما باعث غمگینی خانواده های شهداء می شود آیا هیچ به خدا خوش می آید که شما دست فرزندتان را بگیرید به گردش بروید ولی فرزندان دل شکسته شهداء همچنان بمانند و آه کشند پس در پیش فرزندان شهداء فرزندتان را ناز و نوازش نکنید که موجب ناراحتی فرزندان شهداء می شود و خداوند منّان از این کار شما راضی نیست و خشمگین می شود و خدا و ملائک به شما نفرین می کنند.در آخر از خداوند متعال عمر طولانی و با عزّت به امام امّت خواهانم و از خدای منّان می خواهم در ظهور امام زمان تعجیل بفرماید .

به امید پیروزی رزمندگان اسلام و هر چه زودتر اسلامی شدن جهان و پیروزی مستضعفین بر مستکبرین جهان و به امید زیارت مزار سید الشهداء و اگر زیارت حسین7نصیب من نشد از عوض من مزار مطهّر حسین(ع) را ببوسید و سلام مرا به حسین(ع)برسانید بیش از این وقت شما را نمی گیرم همگی شما عزیزان را به خدای سبحان می سپارم.

خدا نگهدار

با درود به امام زمان(عج)و با درود فراوان به نائب بر حقّش خمینی بت شکن و با درود فراوان به ارواح پاک شهدای گلگون کفن اسلام بخصوص شهدای انقلاب اسلامی ایران که با نثار خون خودشان اسلام عزیز را زنده نگه داشتند و با درود فراوان به سلحشوران اسلام که با الهام و کمک گرفتن از خدا شبانه روز از دین خدا حمایت و دفاع می کنند و با درود به خانواده های عزیز شهداء.

 

لوگوی وبلاگ صلای عشف

 

زندگینامه ی سردار شهید محمد حشمتی به نقل از سایت جامعه ی مجازی گفتمان دینی


روحت شاد سردار!


توضیح: نویسنده به بیان بسیار ظریفی زندگینامه ی سردار شهید را پاسخ برخی از دل مشغولی ها، بی توجّهی ها و بی مسؤولیتی های فردی و اجتماعی قرار داده است.

پیش فرض پاسخ : زندگینامه شهید محمد حشمتی :: قائم مقام فرمانده گردان پدافند هوایی لشکرمکانیزه 31 عاشورا ::

اینها سطوری از وصیت نامه توست و ما مردانی مثل تو را، در عاشورا سراغ داریم. در وقایع عاشورا خوانده ایم که، امام فرمان داد که چراغ ها را خاموش کنند تا آنان که عاشورایی نیستند، در تاریکی شب، راه عافیت در پیش گیرند و میدان خون و خطر را به جراحت طلبان واگذارند. از هزاران تن، تنها هفتاد و تن بر سر میثاق ماندند. آنان که گفتند: اگر هزاران بار کشته شویم و باز زنده شویم، دست از حسین (ع) برنخواهیم داشت. اینک وصیت نامه تو را می خوانیم: «من با امام خمینی میثاق بسته ام...»

تو صدها سال بعد از عاشورا به دنیا آمده بودی، در دیاری دورتر از کربلا. در سال 1339 ه ش و در مراغه. اما ما می دانیم که تو در عاشورا متولد شده بودی و در سرزمین کربلا، که: کل یوم عاشورا، کل ارض کربلا....

تو عاشورایی بودی و عاشورایی ها جز کربلا آرام نمی گیرند. گویی آن همه بیقراری و شب زنده داری حکایت از اشتیاق سفر داشت، سفری به کربلا.....

«شب امتحان بود. پاسی از شب گذشته بود و من هنوز بیدار بودم و دروس خود را مرور می کردم. اندک اندک خستگی و خواب به سراغم آمد. چراغ را خاموش کردم تا به بستر بروم. در این لحظات محمد را دیدم که به حیاط رفت. وضو گرفت و به اتاق خود برگشت. بعد از دقایقی زمزمه ها و ناله های عاشقانه اش خواب را از چشمانم ربود. در پرتو چراغ شبی که در اتاق او روشن بود، چهره نورانی اش را می دیدم. نوشته ای در دست گرفته و آرام آرام آن را زمزمه می کرد و می گریست. تا حوالی صبح راز و نیاز امتداد داشت و چون راز و نیازش به انتها رسید، به حیاط رفت و ورقی که در دست داشت، آتش زد...

از ماجرای آن شب به او چیزی نگفتم. گویی این راز را یکی از دوستانش نیز دریافته بود. به او گفته بود: «چرا این مطالب دلنشین را که با خط زیبای خود نوشته ای، می سوزانی؟» و محمد گفته بود: «زیبایی مطلق از آن خداست، این سری است که هرگز فاش نخواهد شد!»

روزی نیز ورقی از نوشته های او را پیدا کردم. بر آن نوشته شده بود: «الهی! من چه باشم در برابر تو؟ چون کاهی بر خشت بام، تن خاکی ام مشحون از آلام..»

آن زمان من سیزده چهارده سال بیشتر نداشتم و نمی دانستم بر محمد چه می گذرد. اما اکنون می دانم که ... »

اکنون می دانیم که اشتیاق سفر به سمت کربلا روح محمد را می گداخت. محمد! ما اکنون می خواهیم تو را بشناسیم. اکنون می خواهیم بدانیم تو کیستی. ناز پرورده تنعم نبودی. در خانواده ای به دنیا آمده بودی که غبار ثروت و سیم و زر، آینه اصالتش را مکدر نکرده بود. با مادری مهربان تر از باران و نسیم و پدری سرشار از غیرت مسلمانی. از همان کودکی با دردها و رنج ها در آمیختی. هنوز کارگردان کارخانه قالیبافی سیمای معصوم طفلی را به یاد دارند، که از بام تا شام پشت دار قالی می نشست و با انگشت های نحیف خود گره در گره فرش می بافت و شامگان در «کمیته های پیکار با بیسوادی» الفبا می آموخت. هنوز خیابان ها و کوچه های مراغه تو را به یاد دارند، تازه جوانی را که در روزهای پر آشوب انقلاب پیشاپیش صفوف راهپیمایی گام برمی داشت.

هنوز بچه های «مکتب توحید» از تو می گویند، از حمید پرکار، از رزاقی، از قادری، از شماها که در خون به توحید رسیدید. هنوز بچه های مکتب توحید از کتابی سخن می گویند که قرار بود چاپ شود: «بچه های مکتب» و این کتاب به قلم تو رقم خورده بود... حکایت شگفتی بود حکایت آخرین اعزامت به جبهه. پیش از آن بارها به میدان رفته بودی، اصلاً تو لباس پاسداری به تن کرده بودی که برای همیشه در میدان باشی، می گفتی: «لباس پاسداری، کفن معطر است». در لشکر انگشت نما شده بودی: «آرپی‌جی زن!» حال آن که تو از شهرت و از شناخته شدن می گریختی. در والفجر مقدماتی، آوازه ات در لشکر پیچید و حکایتی که حکایت نبود، حقیقت بود: تانک های غول پیکر به پیش می آمدند. غرش تانک ها استخوان ها را می لرزاند و محمد و یارانش تکبیر زنان به مصاف تانک ها می رفتند، رود در رو...

اما خیلی ها از واپسین اعزام تو چیزی نمی گویند. می گویند، اما از چگونه رفتنت نمی گویند: در ارشادگاه زندانیان مراغه خدمت می کردی. مسؤول ارشادگاه با خودروی بیت المال به مسافرت شخصی رفته بود. و تو این کارها را تحمل نمی کردی. رفتی و به مسؤول مافوق گفتی و او چنین گفت: به من مربوط نیست!

ـ اگر به تو مربوط نیست، پس چرا جایی را که به تو مربوط نیست، اشغال کرده ای؟

این فریاد صادقانه تو بود. اما صراحت و راستی تو را طاقت نداشتند. پس بر آن شدند تا تو را تبعید کنند. اما تو پیش از آن که بار دیگر با عافیت طلبان روبرو شوی، کوله بارت را بستی. می دانستی به کجا می روی.

ـ پدرجان! دیگر جای درنگ نیست، می روم... مطمئنم که این آخرین دیدار ماست، حلالم کنید...

و پدر در حالی که اشک عاطفه از چشمانش می جوشید، با صدای مردانه اش جواب داد:

ـ پسرم! تو جگر گوشه من هستی، اما هم چنان که ابراهیم، اسماعیل خود را به قربانگاه برد، تو را به جبهه می فرستم، چون دین اسلام فقط و فقط یک بار در خانه مسلمان را می کوبد...

پدر این گونه گفت. مادر زمزمه کرد: «شیرم حلالت باد...» و تو گام به گام از ما دورتر شدی. گام به گام به جبهه نزدیک تر شدی. در خم کوچه سربرگرداندی و چشم در چشم همه ما خندیدی....

به جبهه می رفتی و سه روز بود که داماد شده بودی. پیش تر از آن که جانشین گردان پدافند هوایی لشکر باشی، مسئول دسته آرپی‌جی زن بودی. هیچکس در لشکر نمی دانست که محمد حشمتی دوران خدمت سربازی اش را در نیروی هوایی سپری کرده است. هیچکس نمی دانست که تو با توپ های ضد هوایی آشنایی دیرینه ای داری. در این مورد با کسی چیزی نگفته بودی. نمی خواستی پشت توپ بنشینی و در انتظار آمدن هواپیماهای دشمن باشی. می خواستی در مقدم ترین خط نبرد با دشمن روبرو شوی. اما عاقبت این راز نیز آشکار شد:

در نزدیکی بانه مستقر بودیم و تو فرمانده دسته ما بودی، دسته آرپی‌جی زن. ناگهان غرش هواپیماهای خصم وضعیت ما را به هم ریخت. بمب ها فرو ریختند. در میان آتش و انفجار بمب ها سرها بی پیکر شد و پیکرها بی سر. ضد هوایی های ما شروع به آتش کردند. اما هواپیماها سمج تر از آن بودند که در بروند. به سوی توپ های ضد هوایی حمله بردند. آتش توپ های ما خاموش شد. تنها یکی از توپ ها کار می کرد، هواپیماهای دشمن دیوار صوتی را بر فراز توپ شکست، خدمه های توپ شوکه شدند و آخرین توپ نیز خاموش شد. حیران و مبهوت به هواپیماهای عراقی می نگریستم. دیگر همه توپ های ما خاموش شده بودند و هواپیماها بازمی گشتند تا دوباره.... در این هنگام تو را دیدم که سبکتر از باد به سوی توپ ضد هوایی دویدی. لحظاتی طول نکشید که تو را در پشت توپ دیدم. برایم عجیب بود. نمی دانستم که می توانی با توپ ضد هوایی تیراندازی کنی. اما از آتشی که مدام از گلوی لوله های توپ بیرون می جهید، فهمیدم که می توانی. آتشی به پا کردی و آبی بر دل شعله ور ما ریختی. اکنون تنها یک توپ از توپ های ما کار می کرد. هواپیماهای عراقی در ارتفاع پایین بازگشتند، لحظاتی دیگر تنها یکی از هواپیماها در آسمان بود. دیگری با آتش تو سقوط کرده بود. فریادهای تکبیر رزمندگان در آسمان پیچید. هواپیماهای عراقی نیز گریخت و در آن دورها گم و گور شد. جمعی از بچه ها تو را بر دوش گرفتند و فریاد پیروزی سر دادند. چند روز بعد آقا مهدی باکری سراغت را گرفت و فریاد پیروزی سر دادند. چند روز بعد آقا مهدی باکری سراغت را گرفت. تو یکی از گمشده های آقا مهدی بودی. جانشینی گردان پدافند هوایی را بر عهده ات نهاد. نمی پذیرفتی. می گفتی: «اغلب اوقات نیروهای پدافند در پشت جبهه می گذرد...» اما این تکلیفی بود که فرمانده لشکر بر عهده ات نهاد و تو به تکلیف خود عمل کردی: «چشم آقا مهدی!»

امروز، هشتم آبان ماه 1362 است. آسمان شهر رنگ دیگر به خود گرفته است. کوچه ها پر از شمیم دلکش شهادت است. خیابان در خیابان جمعیت موج می زند. 13 شهید تشییع می شود. محمد حشمتی جانشین پدافند هوایی لشکر و 12 تن از همرزمانش، «گلشن زهرا» در انتظار است...

جمعیتی غریب است، انبوه در انبوه. و من به تو می اندیشم که می گفتی: «هر توپ پدافند بر فراز ارتفاعی است. نیروهای پدافند پراکنده اند و ما نمی توانیم نماز جماعت بخوانیم...» و دریغ می خوردی.

چشمانم بی اختیار خیس می شود. خدایا! ما در کجا هستیم؟ محمد حشمتی را کجا می برند. ما دیروز با هم بودیم، درست یازده روز پیش، درست 28 مهر... می جنگیدیم. عملیات والفجر چهار شروع شده بود. دشمن زخم خورده پاتک سنگین خود را آغاز کرده بود. قریب ظهر، فشار دشمن بیشتر شد. حدود شش قبضه توپ 5/14 از دشمن به غنیمت گرفته شده بود. داد زدی: «باید یکی از توپ ها را به جلو ببریم...»

یکی از توپ های 5/14 را روبروی دشت پنجوین و نزدیک خط دشمن مستقر کرده بودی. چرخ بال های دشمن بچه ها را اذیت می کردند اما گلوله های توپ 5/14 به چرخ بال ها نمی رسید. با عجله آمدی پیش من:

ـ چند ساعت زحمت کشیدم و توپ مستقر کردم. کار ساز نشد...

ـ توپ را که بیش از این نمی توانیم به جلو بکشیم، تانک ها می زنندش...

نگران بچه ها بودی. با عجله گفتی: «یکی از توپ های غنیمتی را با خودرو به خط لجمن می بریم. شاید بتوانیم جلو هلی کوپترها را بگیریم.»

آتش دشمن هر لحظه سنگین تر می شد. یکی از توپ های 5/14 را سوار وانت کردیم. نیرویی در کار نبود. «خدمه توپ نداریم.» من گفتم و تو بیقرار و محکم گفتی: «خودمان خدمه ایم!»

به خط که نزدیک تر شدیم. اوضاع غریبی بود. تانک های دشمن تا هفتصد متری خاکریزهای ما آمده بودند. آتش بود که سینه خاکریزها را می شکافت. نمی توانستیم توپ را در خاکریز مستقر کنیم. چرخ بال های دشمن می زدند و تو همانطور توپ را در پشت وانت به کار گرفتی. همچنان می زدی و چرخ بال ها را ـ که تانک ها را حمایت می کردند ـ از رو می بردی. یکی از بچه های لشکر نجف آمد پیش ما:

ـ یک قبضه توپ 5/14 داریم، گیر کرده، نمی توانیم راه اندازی کنیم.... و تو رفتی با شتاب دست او را گرفتی: «کجاست؟ نشان بده...» تو با او رفتی و من هم در پی ات دویدم. رسیدیم به نفربر. پیش تر از تو داخل نفربر شدم. انفجاری نفربر را تکان داد. داخل نفربر از گرد و خاک و دود پر شد. داشتم خفه می شدم. از نفربر بیرون آمدم. دو نفر دم نفربر پاره پاره شده بودند. فکر کردم تو هستی محمد! اما تو نبودی. حالتی مثل حیرت مرا در خود گرفته بود. حوالی را گشتم اما اثری از تو نبود. آمدم به جایی که شهدا بودند، تا من برسم آمبولانس حرکت کرد. «چه کسی مجروح شده بود؟» کسی جواب داد: «یک پاسدار بود، از سینه ترکش خورده بود.»

شاید تو بودی محمد!... تنور نبرد هر لحظه داغ تر می شد. بچه ها بی امان می جنگیدند. من هم می جنگیدم. اما تو در کنار من نبودی. دیگر از تو خبری نداشتم. حوالی غروب بود که با پای مردی رزمنده ها پاتک دشمن شکسته شد و بار دیگر نیروی های خصم رو به هزیمت نهادند. بی تامل با خودرو پدافند به عقبه لشکر برگشتم. دنبال تو بودم. به اورژانس رفتم. از تو خبری نبود. گفتند: «شاید به شهر اعزامش کرده اند» اما در برگ اسامی اعزامی ها هم نامی از تو نبود. دلم بی قرار بود، بی قرار تر. هرکسی را که می دیدم، سراغ تو را می گرفتم، اما هیچکس خبری از تو نداشت. به سراغ ورقه اسامی شهدا رفتم، شاید خبری از تو بازیابم. نام های شهیدان را یک به یک می خواندم. در ردیف هفتم نوشته شده بود: محمد حشمتی....

گل های عاشورایی2/جلال محمدی/کنگره ی شهدا وسرداران شهیدآذربایجان شرقی/تبریز/1385


410 فال پنجشنبه 11 آبان 91



درباره ی سردار شهید محمّد حشمتی به نقل از وبلاگ ارزشی« آسمانی ها »


سردار شهید محمّد حشمتی


نوشته شده در تاریخ 91/05/03 توسط شهید علمدار

«من با امام خمینی میثاق بسته ام و به او وفا دارم. زیرا که او به اسلام و قرآن وفادار است. اگر بارها مرا بکشند و زنده ام کنند، دست از او بر نخواهم کشید. 
اینها سطوری از وصیت نامه توست و ما مردانی مثل تو را، در عاشورا سراغ داریم. در وقایع عاشورا خوانده ایم که، امام فرمان داد که چراغ ها را خاموش کنند تا آنان که عاشورایی نیستند، در تاریکی شب، راه عافیت در پیش گیرند و میدان خون و خطر را به جراحت طلبان واگذارند. از هزاران تن، تنها هفتاد و تن بر سر میثاق ماندند. آنان که گفتند: اگر هزاران بار کشته شویم و باز زنده شویم، دست از حسین (ع) برنخواهیم داشت. اینک وصیت نامه تو را می خوانیم: «من با امام خمینی میثاق بسته ام...» 
تو صدها سال بعد از عاشورا به دنیا آمده بودی، در دیاری دورتر از کربلا. در سال 1339 ه ش و در مراغه. اما ما می دانیم که تو در عاشورا متولد شده بودی و در سرزمین کربلا، که: کل یوم عاشورا، کل ارض کربلا....
تو عاشورایی بودی و عاشورایی ها جز کربلا آرام نمی گیرند. گویی آن همه بیقراری و شب زنده داری حکایت از اشتیاق سفر داشت، سفری به کربلا.....
«شب امتحان بود. پاسی از شب گذشته بود و من هنوز بیدار بودم و دروس خود را مرور می کردم. اندک اندک خستگی و خواب به سراغم آمد. چراغ را خاموش کردم تا به بستر بروم. در این لحظات محمد را دیدم که به حیاط رفت. وضو گرفت و به اتاق خود برگشت. بعد از دقایقی زمزمه ها و ناله های عاشقانه اش خواب را از چشمانم ربود. در پرتو چراغ شبی که در اتاق او روشن بود، چهره نورانی اش را می دیدم. نوشته ای در دست گرفته و آرام آرام آن را زمزمه می کرد و می گریست. تا حوالی صبح راز و نیاز امتداد داشت و چون راز و نیازش به انتها رسید، به حیاط رفت و ورقی که در دست داشت، آتش زد...
از ماجرای آن شب به او چیزی نگفتم. گویی این راز را یکی از دوستانش نیز دریافته بود. به او گفته بود: «چرا این مطالب دلنشین را که با خط زیبای خود نوشته ای، می سوزانی؟» و محمد گفته بود: «زیبایی مطلق از آن خداست، این سری است که هرگز فاش نخواهد شد!» 
روزی نیز ورقی از نوشته های او را پیدا کردم. بر آن نوشته شده بود: «الهی! من چه باشم در برابر تو؟ چون کاهی بر خشت بام، تن خاکی ام مشحون از آلام..» 
آن زمان من سیزده چهارده سال بیشتر نداشتم و نمی دانستم بر محمد چه می گذرد. اما اکنون می دانم که ... »
اکنون می دانیم که اشتیاق سفر به سمت کربلا روح محمد را می گداخت. محمد! ما اکنون می خواهیم تو را بشناسیم. اکنون می خواهیم بدانیم تو کیستی. ناز پرورده تنعم نبودی. در خانواده ای به دنیا آمده بودی که غبار ثروت و سیم و زر، آینه اصالتش را مکدر نکرده بود. با مادری مهربان تر از باران و نسیم و پدری سرشار از غیرت مسلمانی. از همان کودکی با دردها و رنج ها در آمیختی. هنوز کارگردان کارخانه قالیبافی سیمای معصوم طفلی را به یاد دارند، که از بام تا شام پشت دار قالی می نشست و با انگشت های نحیف خود گره در گره فرش می بافت و شامگان در «کمیته های پیکار با بیسوادی» الفبا می آموخت. هنوز خیابان ها و کوچه های مراغه تو را به یاد دارند، تازه جوانی را که در روزهای پر آشوب انقلاب پیشاپیش صفوف راهپیمایی گام برمی داشت. 
هنوز بچه های «مکتب توحید» از تو می گویند، از حمید پرکار، از رزاقی، از قادری، از شماها که در خون به توحید رسیدید. هنوز بچه های مکتب توحید از کتابی سخن می گویند که قرار بود چاپ شود: «بچه های مکتب» و این کتاب به قلم تو رقم خورده بود... حکایت شگفتی بود حکایت آخرین اعزامت به جبهه. پیش از آن بارها به میدان رفته بودی، اصلاً تو لباس پاسداری به تن کرده بودی که برای همیشه در میدان باشی، می گفتی: «لباس پاسداری، کفن معطر است». در لشکر انگشت نما شده بودی: «آرپی‌جی زن!» حال آن که تو از شهرت و از شناخته شدن می گریختی. در والفجر مقدماتی، آوازه ات در لشکر پیچید و حکایتی که حکایت نبود، حقیقت بود: تانک های غول پیکر به پیش می آمدند. غرش تانک ها استخوان ها را می لرزاند و محمد و یارانش تکبیر زنان به مصاف تانک ها می رفتند، رود در رو...
اما خیلی ها از واپسین اعزام تو چیزی نمی گویند. می گویند، اما از چگونه رفتنت نمی گویند: در ارشادگاه زندانیان مراغه خدمت می کردی. مسؤول ارشادگاه با خودروی بیت المال به مسافرت شخصی رفته بود. و تو این کارها را تحمل نمی کردی. رفتی و به مسؤول مافوق گفتی و او چنین گفت: به من مربوط نیست!
ـ اگر به تو مربوط نیست، پس چرا جایی را که به تو مربوط نیست، اشغال کرده ای؟ 
این فریاد صادقانه تو بود. اما صراحت و راستی تو را طاقت نداشتند. پس بر آن شدند تا تو را تبعید کنند. اما تو پیش از آن که بار دیگر با عافیت طلبان روبرو شوی، کوله بارت را بستی. می دانستی به کجا می روی. 
ـ پدرجان! دیگر جای درنگ نیست، می روم... مطمئنم که این آخرین دیدار ماست، حلالم کنید... 
و پدر در حالی که اشک عاطفه از چشمانش می جوشید، با صدای مردانه اش جواب داد: 
ـ پسرم! تو جگر گوشه من هستی، اما هم چنان که ابراهیم، اسماعیل خود را به قربانگاه برد، تو را به جبهه می فرستم، چون دین اسلام فقط و فقط یک بار در خانه مسلمان را می کوبد...
پدر این گونه گفت. مادر زمزمه کرد: «شیرم حلالت باد...» و تو گام به گام از ما دورتر شدی. گام به گام به جبهه نزدیک تر شدی. در خم کوچه سربرگرداندی و چشم در چشم همه ما خندیدی....
به جبهه می رفتی و سه روز بود که داماد شده بودی.

پیش تر از آن که جانشین گردان پدافند هوایی لشکر باشی، مسئول دسته آرپی‌جی زن بودی. هیچکس در لشکر نمی دانست که محمد حشمتی دوران خدمت سربازی اش را در نیروی هوایی سپری کرده است. هیچکس نمی دانست که تو با توپ های ضد هوایی آشنایی دیرینه ای داری. در این مورد با کسی چیزی نگفته بودی. نمی خواستی پشت توپ بنشینی و در انتظار آمدن هواپیماهای دشمن باشی. می خواستی در مقدم ترین خط نبرد با دشمن روبرو شوی. اما عاقبت این راز نیز آشکار شد:
در نزدیکی بانه مستقر بودیم و تو فرمانده دسته ما بودی، دسته آرپی‌جی زن. ناگهان غرش هواپیماهای خصم وضعیت ما را به هم ریخت. بمب ها فرو ریختند. در میان آتش و انفجار بمب ها سرها بی پیکر شد و پیکرها بی سر. ضد هوایی های ما شروع به آتش کردند. اما هواپیماها سمج تر از آن بودند که در بروند. به سوی توپ های ضد هوایی حمله بردند. آتش توپ های ما خاموش شد. تنها یکی از توپ ها کار می کرد، هواپیماهای دشمن دیوار صوتی را بر فراز توپ شکست، خدمه های توپ شوکه شدند و آخرین توپ نیز خاموش شد. حیران و مبهوت به هواپیماهای عراقی می نگریستم. دیگر همه توپ های ما خاموش شده بودند و هواپیماها بازمی گشتند تا دوباره.... در این هنگام تو را دیدم که سبکتر از باد به سوی توپ ضد هوایی دویدی. لحظاتی طول نکشید که تو را در پشت توپ دیدم. برایم عجیب بود. نمی دانستم که می توانی با توپ ضد هوایی تیراندازی کنی. اما از آتشی که مدام از گلوی لوله های توپ بیرون می جهید، فهمیدم که می توانی. آتشی به پا کردی و آبی بر دل شعله ور ما ریختی. اکنون تنها یک توپ از توپ های ما کار می کرد. هواپیماهای عراقی در ارتفاع پایین بازگشتند، لحظاتی دیگر تنها یکی از هواپیماها در آسمان بود. دیگری با آتش تو سقوط کرده بود. فریادهای تکبیر رزمندگان در آسمان پیچید. هواپیماهای عراقی نیز گریخت و در آن دورها گم و گور شد. جمعی از بچه ها تو را بر دوش گرفتند و فریاد پیروزی سر دادند. چند روز بعد آقا مهدی باکری سراغت را گرفت و فریاد پیروزی سر دادند. چند روز بعد آقا مهدی باکری سراغت را گرفت. تو یکی از گمشده های آقا مهدی بودی. جانشینی گردان پدافند هوایی را بر عهده ات نهاد. نمی پذیرفتی. می گفتی: «اغلب اوقات نیروهای پدافند در پشت جبهه می گذرد...» اما این تکلیفی بود که فرمانده لشکر بر عهده ات نهاد و تو به تکلیف خود عمل کردی: «چشم آقا مهدی!» 
امروز، هشتم آبان ماه 1362 است. آسمان شهر رنگ دیگر به خود گرفته است. کوچه ها پر از شمیم دلکش شهادت است. خیابان در خیابان جمعیت موج می زند. 13 شهید تشییع می شود. محمد حشمتی جانشین پدافند هوایی لشکر و 12 تن از همرزمانش، «گلشن زهرا» در انتظار است...
جمعیتی غریب است، انبوه در انبوه. و من به تو می اندیشم که می گفتی: «هر توپ پدافند بر فراز ارتفاعی است. نیروهای پدافند پراکنده اند و ما نمی توانیم نماز جماعت بخوانیم...» و دریغ می خوردی. 
چشمانم بی اختیار خیس می شود. خدایا! ما در کجا هستیم؟ محمد حشمتی را کجا می برند. ما دیروز با هم بودیم، درست یازده روز پیش، درست 28 مهر... می جنگیدیم. عملیات والفجر چهار شروع شده بود. دشمن زخم خورده پاتک سنگین خود را آغاز کرده بود. قریب ظهر، فشار دشمن بیشتر شد. حدود شش قبضه توپ 5/14 از دشمن به غنیمت گرفته شده بود. داد زدی: «باید یکی از توپ ها را به جلو ببریم...» 
یکی از توپ های 5/14 را روبروی دشت پنجوین و نزدیک خط دشمن مستقر کرده بودی. چرخ بال های دشمن بچه ها را اذیت می کردند اما گلوله های توپ 5/14 به چرخ بال ها نمی رسید. با عجله آمدی پیش من: 
ـ چند ساعت زحمت کشیدم و توپ مستقر کردم. کار ساز نشد...
ـ توپ را که بیش از این نمی توانیم به جلو بکشیم، تانک ها می زنندش...
نگران بچه ها بودی. با عجله گفتی: «یکی از توپ های غنیمتی را با خودرو به خط لجمن می بریم. شاید بتوانیم جلو هلی کوپترها را بگیریم.» 
آتش دشمن هر لحظه سنگین تر می شد. یکی از توپ های 5/14 را سوار وانت کردیم. نیرویی در کار نبود. «خدمه توپ نداریم.» من گفتم و تو بیقرار و محکم گفتی: «خودمان خدمه ایم!» 
به خط که نزدیک تر شدیم. اوضاع غریبی بود. تانک های دشمن تا هفتصد متری خاکریزهای ما آمده بودند. آتش بود که سینه خاکریزها را می شکافت. نمی توانستیم توپ را در خاکریز مستقر کنیم. چرخ بال های دشمن می زدند و تو همانطور توپ را در پشت وانت به کار گرفتی. همچنان می زدی و چرخ بال ها را ـ که تانک ها را حمایت می کردند ـ از رو می بردی. یکی از بچه های لشکر نجف آمد پیش ما: 
ـ یک قبضه توپ 5/14 داریم، گیر کرده، نمی توانیم راه اندازی کنیم.... و تو رفتی با شتاب دست او را گرفتی: «کجاست؟ نشان بده...» تو با او رفتی و من هم در پی ات دویدم. رسیدیم به نفربر. پیش تر از تو داخل نفربر شدم. انفجاری نفربر را تکان داد. داخل نفربر از گرد و خاک و دود پر شد. داشتم خفه می شدم. از نفربر بیرون آمدم. دو نفر دم نفربر پاره پاره شده بودند. فکر کردم تو هستی محمد! اما تو نبودی. حالتی مثل حیرت مرا در خود گرفته بود. حوالی را گشتم اما اثری از تو نبود. آمدم به جایی که شهدا بودند، تا من برسم آمبولانس حرکت کرد. «چه کسی مجروح شده بود؟» کسی جواب داد: «یک پاسدار بود، از سینه ترکش خورده بود.» 
شاید تو بودی محمد!... تنور نبرد هر لحظه داغ تر می شد. بچه ها بی امان می جنگیدند. من هم می جنگیدم. اما تو در کنار من نبودی. دیگر از تو خبری نداشتم. حوالی غروب بود که با پای مردی رزمنده ها پاتک دشمن شکسته شد و بار دیگر نیروی های خصم رو به هزیمت نهادند. بی تامل با خودرو پدافند به عقبه لشکر برگشتم. دنبال تو بودم. به اورژانس رفتم. از تو خبری نبود. گفتند: «شاید به شهر اعزامش کرده اند» اما در برگ اسامی اعزامی ها هم نامی از تو نبود. دلم بی قرار بود، بی قرار تر. هرکسی را که می دیدم، سراغ تو را می گرفتم، اما هیچکس خبری از تو نداشت. به سراغ ورقه اسامی شهدا رفتم، شاید خبری از تو بازیابم. نام های شهیدان را یک به یک می خواندم. در ردیف هفتم نوشته شده بود: محمد حشمتی....

 
 
 
 
 
 

 
لوگوی وبلاگ صلای عشف

طراحی پوسته از : ایران نقش (طراحی قالب وبلاگهای پارسی)
تمام حقوق این وبلاگ و مطالب آن متعلق به صلای عشق - درباره ی سردار شهید محمّد حشمتی می باشد.